جهان بينى، يعنى تفسير كلّى از هستى.
بعضى كه به جهان مى نگرند، آن راموجودى هدفدار و داراى پشتوانه اى باشعور وبراساس طرح ونظم وحساب
مىيابند، اين بينش را «جهان بينى الهى» مىنامند.
امّا بعضى گمان مى كنند كه جهان هستى نه طرح قبلى دارد، نه طرّاح با شعور و نه هدف و حساب.
اين ديد و طرز فكر را «جهان بينى مادّى» مى گويند.
تفاوت اين دو جهان بينى كاملاً آشكار، و اختلاف نتيجه اين دو بينش، قابل شك و ترديد نيست. زيرا اگر عقيده
داشتيم كه اين هستى خانه اى است كه نه صاحبى دارد و نه حساب و كتابى؛ چرا داخل چنين خانه اى هر كارى
كه دلمان خواست و باب ميلمان بود انجام ندهيم؟
امّا اگر اين خانه بزرگ «جهان هستى»، حساب و هدفى دارد و صاحبش براى هر چيز اندازهاى مقدّر فرموده است:
«قد جعل اللّه لكلّ شىء قدرا» و هيچ برگى از درخت نمىافتد، مگر با حساب و كتاب «و ما تَسقُط من وَرقةٍ الاّ
يَعلمها» پس من هم كه جزيى از اين جهان هستم، بايد خود را با خواست و رضاى صاحب خانه «خدا» تطبيق
دهم.
اگر هستى، بى طرح و بى هدف و بى حساب است، براى من هم دليلى بر پذيرفتن نظم و تحمّل قيد و بندها وجود
ندارد.
انسانى كه فرموده خداى خود را باور دارد كه مى فرمايد: «ما كنّا عن الخلق غافلين»ما از آفريده هاى خود غافل
نيستيم. و عقيده دارد: «انّ ربّك لبالمرصاد» پروردگار تو در كمينگاه است.
چنين انسانى، هرگز رفتار وكردار او با انسانى كه چنين اعتقادى ندارد يكسان نيست.
تنها در جهان بينى الهى است كه مى توانيم انسانى مسئول و متعهّد باشيم، زيرا زمانى مسئوليم كه زير نظر باشيم،
و در مورد هستى مورد سؤال قرار گيريم.
به علاوه وقتى گفته مى شود: انسان مسئول است، هر مسئولى سائلى مى خواهد، سائل ما كيست؟
وقتى من معتقدم كه كلّ هستى بى صاحب است، پس در برابر چه كسى مسئولم؟ اگر گفته شود: در برابر خلق.
مى گوييم خلق كيستند؟ خلق هم موجوداتى مانند من هستند؟ كه در مقابل كسى مسئوليّتى ندارند.
آرى از ديدگاه يك انسان مادّى، تمام هستى بدون طرح قبلى است و به مرور زمان به اين صورت در آمده وهمه
انسانها روبه نيستى مى روند وبا مردن نابود مىشوند. هدف دنيا رفاه وخوشى وسپس نابودى است. با اين طرز تفكّر
مى توان گفت: چرا باشم و خودكشى نكنم؟ من كه پس از سالها رنج، نابود مىشوم، چرا زودتر خود را خلاص نكنم؟
امّا جهانب
ينى الهى به انسان آرامش مىبخشد، «الا بذكر اللّه تطمئنّ القلوب»زيرا خداوند را بخشنده و مهربان و توبه پذير
مى داند. خدايى كه به نيكوكاران پاداش فراوانى مى دهد و بسيار زود از بندگانش راضى مىشود،
«يا سريع الرّضا»!
هستى در جهان بينى الهى
* آفرينش، براساس لطف ورحمت الهى است. «كتب على نفسه الرحمة»
من نكردم خلق تا سودى كنم
بلكه تا بر بندگان جودى كنم
* هستى در جاى خود نيكوست و به بهترين وجه آفريده شده است. «احسن كل شى خلقه»
* هستى در حال تسبيح و كرنش است. «كلّ له قانتون»
، «يسبّح لِلّه ما فى السموات و ما فى الارض»
و تسبيح آنها نيز آگاهانه است.
«كل قد علم صلاته و تسبيحه»
* اعمال انسان - كوچك يا بزرگ، خوب يا بد - داراى پاداش يا مجازات است.
«فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره ومن يعمل مثقال ذرّة شرّاً يره»
* پايان جهان به سوى خداست.
«و انّ الى ربّك المنتهى»
«اليه المصير»
كسى كه داراى جهان بينى الهى است، احساس بى كسى نمى كند و خود را تحت ولايت خدا مى بيند.
«اللّه ولىّ الذين امنوا»(داراى ديدى باز است. «يجعل لكم فرقانا»
در امورش گشايش است. «يجعل له مخرجا»
مسيرش هموار است.
«و ان اعبدونى هذا صراط مستقيم»
رهبرش آسمانى است. «انا بشر مثلكم يوحى الىّ»
انسان را خليفه خدا مى داند. «انّى جاعل فى الارض خليفه»
انسان را با كرامت مى داند. «و لقد كرّمنا بنى آدم»
تابع و بله قربان گوى اين و آن و طاغوتها نيست.
«يكفر بالطاغوت»
كارهايش رنگ خدايى دارد. «صبغة اللّه»
خوبى هاى خود را از خدا مى داند.
«ما اصابك من حسنة فمن اللّه»
و بدى ها را از خود. «ما اصابك من سيّئة فمن نفسك»
همانند زمين كه روشنايى اش از خورشيد است وتاريكى آن از خود اوست.
انسان موحّد، در حالى كه بنده خداست، خود را صاحب اختيار و اراده مى داند. او معتقد است گرچه هستى در دست
او نيست، امّا او در رفتارش دارد.
آنچه را كه براى خود نگه داشته، فانى و آنچه را براى خدا و در راه خدا داده ماندگار مى داند.
«ما عندكم ينفد و ما عنداللّه باق»
روزى در خانه پيامبر صلى الله عليه وآله گوسفندى ذبح شد، پيامبر فرمودند: گوشت آن را بين نيازمندان تقسيم
كنيد. ساعتى بعد يكى از همسران پيامبر گفت: يا رسول اللّه! فقط گردن گوسفند براى ما باقى مانده است.
پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: چنين نيست، بلكه همه آن براى ما مانده، به جز گردنش
نقش جهان بينى
كسى كه نابهنگام و در دل شب، درِ خانه ما را بزند، تا او را نشناسيم، هرگز در را به روى او باز نمى كنيم. تا ندانيم
هواى شهرى كه قصد سفر به آن را داريم چگونه است، نمى دانيم چه لباسى با خود برداريم. تا ندانيم مجلسى كه به
آن دعوت شدهايم، مجلس عزاست يا عروسى، نمى توانيم تصميم بگيريم كه چه لباسى بپوشيم!. بايد بدانيم به كجا
مى رويم تا وظيفه ما معلوم گردد. بنابراين، نوع عقيده وديگر جهان بينى ما، بر رفتار و نوع انتخاب ما اثر مىگذارد.
جايگاه شناخت
همانگونه كه نوع رفتار و گفتار ما از جهان بينى ما نشأت مى گيرد، نوع جهان بينى نيز از شناخت ما سرچشمه
مى گيرد،
يعنى انتخاب جهان بينى به نوع شناخت بستگى دارد. واين شناخت ما از خود وهستى است كه به انتخاب نوع خاصّى
از جهان بينى منجر مىشود.
با اين بيان، چنين نتيجه مى گيريم كه اعمال ما برخاسته از جهان بينى ما، و جهان بينى ما به شناخت ما وابسته
است.
در اينجا لازم است درباره شناخت، توضيح مختصرى ذكر كنيم.
امتياز انسان نسبت به ساير موجودات، برخوردارى آنها از نعمت بزرگ شناخت و معرفت است. در اهميّت شناخت،
همين بس كه خداوند در بسيارى از آيات قرآن، انسانها را به كسب شناخت و معرفت دعوت مى كند، و كسانى را كه
اهل تفكّر و تدبر و تعقل نيستند به شدّت مذمت نموده، توبيخ مى كند.
خداوند در قرآن، ما را از پيروى آنچه به آن شناخت نداريم، منع كرده است «ولاتقف ما ليس لك به علم»
وافرادى را كه بدون شناخت، راهى را مى روند و عملى را انجام مى دهند، كوران و كران و گنگانى مى داند كه تدبّر
نمى كنند.
در ضرورت شناخت، گفتار مولاى متقيان به كميل بسيار قابل توجّه است. امام عليه السلام مى فرمايد:
«يا كميل ما من حركةٍ الا و انت محتاج فيها الى معرفه»
هيچ حركتى وجود ندارد مگر آنكه تو در آن به معرفت نياز دارى.
معرفت و شناخت، اعمال ما را ارزشمند مى سازد. در مكتب اسلام درجات اعمال و كارهاى ما به ميزان معرفت ما
بستگى دارد. هر چه معرفت ما بيشتر باشد كارهاى ما ارزشمندتر است.
در قرآن و احاديث، مسلمانان به كسب معرفت بسيار تشويق شدهاند. معرفت نسبت به خدا، پيامبران، ائمه، هستى،
اصول و فروع دين.
در دعا از خدا مى خواهيم كه خودش، پيامبرش، و وليّش را به ما بشناساند. در غير اين صورت ما گمراه مى شويم
«الّلهم عرّفنى نفسك فانّك ان لم تعرّفنى نفسك لم اعرف ...»
در روايتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله آمده است: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهليّة»
هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلى از دنيا رفته است
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0